نقدی بر مقالۀ «اراجیف روان‌پویشی» از نیکلاس سرنینگ

اراجیف روان‌پویشی

اراجیف روان‎پویشی؟ لابد مزاح می‌فرمائید

نویسنده : دکتر صادق فلاح

نقدی بر مقالۀ «اراجیف روان‌پویشی» از نیکلاس سرنینگ، منتشر شده در وبسایت ترجمان

چند روز پیش، ترجمه‌ی مقاله‌ای در وبسایت ترجمان با عنوان «اراجیف روانپویشی» منتشر شد که به‌دلیل عمق نقد و گستره‌ی ادعاهایش توجهم را جلب کرد. در ابتدا، گمان کردم نویسنده صرفاً دیدگاه شخصی خود را مطرح کرده است، اما وقتی متوجه شدم که نویسنده‌ی این متن، نیکلاس سرنینگ، به عنوان روان‌درمانگر با چند دهه سابقه معرفی شده، موضوع برایم جدی‌تر شد. در این مطلب می‌خواهم به نقد مقالۀ سرنینگ بپردازم و بگویم چرا معتقدم روان‌پویشی و به طور کلی روان‌درمانی‌های عمیق از لحاظ نظری و کاربردی نه تنها اراجیف نیستند، بلکه یکی از دستاوردهای قابل توجه بشر برای کاهش رنج هستند و چرا ادعاهای سرنینگ می‌توانند برای سلامت روان خطرناک و آسیب‌زا باشند. 

همچنین در انتهای مطلب یک فایل صوتی قرار گرفته که مکمل این مطلب می‌باشد که پیشنهاد می‌کنیم حتما گوش کنید.

آشنایی با سرنینگ

پس از مطالعۀ مقاله، برای آنکه بفهمم سرنینگ با چه پیشینۀ تحصیلی و کاری چنین ادعاهایی را مطرح کرده، کمی پیشینۀ او را در وبسایت شخصی و لینکدین‌ش بررسی کردم. متوجه شدم که هرچند سرنینگ مدرک دکتری در روان‌شناسی وجودی دارد (که از رویکردهای عمیق روان‌درمانی از جمله روانپویشی از لحاظ نظری بسیار دور است)، اما اثر پژوهشی خاصی در ژورنال‌های علمی ندارد و بیشتر نوشته‌هایش نظری یا رسانه‌ای‌اند. همچنین، اثری از آموزش او در رویکردی که به آن نقد وارد می‌کند، یعنی روان‌پویشی ندیدم. این موضوع باعث شد از خود بپرسم: آیا نقد سرنینگ بر روان‌درمانی، نقدی تخصصی و از سر آگاهی است، یا صرفاً بازتاب تجربه‌های فردی اوست؟ آیا این نقد از منظر رویکردی است که سالها در آن آموزش دیده (یعنی روان‌شناسی وجودی)؟

نیکلاس سرنینگ

سرنینگ نقشی برای خانواده و تجارب کودکی قائل نیست

اولین چیزی که در مقالۀ سرنینگ به چشم می‌خورد، این است که با استناد به کتاب‌هایی چون Blueprint اثر رابرت پلامین (2018) و No Two Alike از جودیت ریچ هریس (2006)، نقش رویدادهای کودکی و محیط خانواده را ناچیز می‌داند و معتقد است تمرکز درمان بر گذشته بی‌فایده است. اما چنین نگاهی به نظر من بیش از حد ساده‌سازی‌شده به نظر می‌رسد. حتی پلامین در کتابش اذعان می‌کند که «محیط غیرمشترک» در کنار ژنتیک، سهم مهمی در شکل‌گیری تفاوت‌های فردی دارد. دهه‌ها پژوهش در روان‌شناسی تحولی، روان‌درمانی و علوم اعصاب نشان داده‌اند که تجربه‌های اولیه زندگی بر شخصیت و روان انسان تأثیر ماندگاری می‌گذارند. به عنوان نمونه، نظریه دلبستگی جان بالبی (1969)، طرحواره‌ درمانی جفری یانگ (2003)، و پژوهش‌های تجربی ریجکبور و همکاران (2010) و باخ و همکاران (2018) همگی تأکید دارند که تجارب دوران کودکی و رابطه‌های اولیه با مراقبان، در شکل‌گیری طرحواره‌های ناسازگار و مشکلات روانی بزرگسالی نقش کلیدی دارند. شواهد متعددی نیز اثربخشی درمان‌هایی مانند طرحواره‌ درمانی را در کاهش این مشکلات نشان داده‌اند. هیچ یک از تکست‌بوک‌های مرجع روان‌درمانی‌های عمیق (مانند روان‌پویشی یا طرحواره‌ درمانی) یا حتی کمتر عمیق (مانند شناختی‌رفتاری)، کاوش در گذشته را بی‌محابا به درمانگران توصیه نمی‌کنند. اما زیربنای فهم غالب رویکردها این است: تو داری در جایی به نحوی به خودت آسیب می‌زنی. بیا بفهمیم این آسیب چیست، چطور ایجاد می‌شود، از کجا شروع شده، و چطور می‌توان آن را متوقف ساخت. رویکردهای عمیق روان‌درمانی مانند روان‌پویشی گذشته را صرفاً از حیث تاثیری که بر حال و آیندۀ مراجع دارد، مورد توجه قرار می‌دهند. دسترسی به پاسخ‌های دقیق تنها از مسر روان‌درمانی عمیق می‌گذرد، جایی که کم‌کم دفاع‌های روان‌شناختی ما کنار برود و آرام آرم متوجه آن مکانیزم‌های زیرین بشویم.

گاربر: سرنینگ به مدل زیستی‌روانی‌اجتماعی توجه نمی‌کند

نکته‌ی مهم دیگر که نوعی ادامۀ همان نکتۀ اول است، این است که مدل رایج و معتبر در درک مسائل روان انسان، مدل زیستی‌روانی‌اجتماعی است. این مدل تأکید دارد که مسائل زیستی، روان‌شناختی و عوامل اجتماعی به‌صورت متقابل بر یکدیگر اثر می‌گذارند و نمی‌توان هیچ‌کدام را حذف یا نادیده گرفت. اما سرنینگ با رد بخش روان‌شناختی و اجتماعی این مدل، در واقع نگاه تک‌بعدی‌ای را ترویج می‌دهد. در این میان، نقد لئون گاربر در سایت Psychology Today (2025) یکی از پاسخ‌های مهم به دیدگاه‌های سرنینگ است. گاربر، روان‌درمانی را شکلی از علم و هنر می‌داند که به افراد کمک می‌کند معنای زندگی خود را بهتر درک کنند و با خود و دیگران ارتباط مؤثرتری برقرار کنند. او تأکید می‌کند که روان‌درمانی فقط حول گذشته نمی‌چرخد، بلکه تلاشی برای کاهش رنج، افزایش خودفهمی، و تجربه‌ی بهتر لحظه‌ی حال است. گاربر همچنین روی دیدگاه زیستی‌روانی‌اجتماعی که دیدگاه مورد توافق بسیاری از متخصصان حوزه سلامت روان است، تاکید دارد. از این منظر، ما محصول ترکیب عوامل مختلف زیستی‌روانی‌اجتماعی هستیم و نمی‌توان نقش هر یک از این سه عامل را نادیده گرفت. کاری که سرنینگ دارد با بخش «روانی» می‌کند.

مقاله نیکلاس سرنینگ

سرینیواس دیدگاه‌های سرنینگ را گمراه‌کننده و خطرناک می‌داند

اما جدا از نقد کلی به رویکرد سرنینگ، گزاره‌های مختلفی در استدلال‌های او به چشم می‌خورند که هر یک قابل پاسخ‌دهی هستند. این کار را دکتر سرینیواس به خوبی انجام داده و در  وبسایت شخصی‌اش به آنها اشاره کرده که برایم بسیار قابل‌توجه بود. سرینیواس معتقد است سرنینگ به درستی به برخی نگرانی‌های قابل‌توجه دربارۀ تکنیک‌های قدیمی و نادرست اشاره می‌کند، اما زیر سوال بردن روان‌درمانی‌ عمیق و مشخصا روان‌پویشی را نوعی نادیده گرفتن دهه‌ها پژوهش، خرد بالینی، و داستان‌های موفقیت‌آمیز درمان می‌داند. سرینیواس روان‌درمانی پویشی را که بر پایه آثار فروید، کارل یونگ، نانسی مک‌ویلیامز و متفکران معاصر مانند سلمان اختر بنا شده است، یک عامل مهم در ارائۀ بینش‌هایی ژرف دربارۀ روان انسان ارائه می‌داند که برای درک و درمان مشکلات سلامت روان همچنان ضروری‌اند. او برخی از ادعاهای کلیدی سرنینگ را مورد بررسی قرار میدهد که از آنجا که با نگاه او بسیار هم‌دل هستم و فکر می‌کنم استدلال‌های بسیار خوبی را کنار هم قرار داده، آنها را اینجا می‌‌آورم: 

۱. «روان‌درمانی پویشی پشتوانۀ علمی ندارد» — نادرست
منتقدان روان‌درمانی پویشی ادعا می‌کنند روان‌درمانی پویشی فاقد شواهد علمی است. این باور نادرست این موضوع را نادیده می‌گیرد که پژوهش‌های فراوانی اثرگذاری آن را اثبات کرده‌اند — حتی گاه با اثربخشی ماندگارتر نسبت به درمان‌های کوتاه‌مدتی مانند درمان شناختی-رفتاری (CBT). در یک فراتحلیل (متاآنالیز) برجسته در سال 2010 (که هزاران بار مورد استناد سایر پژوهشگران قرار گرفته)، جاناتان شدلر، روانکاو امریکایی نشان داد که روان‌درمانی پویشی باعث بهبود چشمگیر در سلامت روان می‌شود و اغلب نتایج آن در طول زمان تقویت می‌گردند. شدلر تأکید کرد که این تغییر ماندگار، ناشی از تمرکز درمان پویشی بر الگوهای عاطفی عمیق و ریشه‌دار زندگی است، نه صرفاً کاهش علائم.

نانسی مک‌ویلیامز، یکی دیگر از روانکاوان برجستۀ معاصر، نیز تأکید می‌کند که روان‌درمانی پویشی برای افرادی با مسائل پیچیده و مزمن مانند اضطراب بلندمدت، اختلالات شخصیت یا سوگ حل‌نشده بسیار مؤثر است. با آشکار کردن تعارض‌های ناهشیار و الگوهای ارتباطی، روان‌درمانی پویشی به شکستن چرخه‌هایی کمک می‌کند که درمان‌های سطحی از آن غافل‌اند.

۲. «تجربه‌های کودکی چندان مهم نیستند» — گمراه‌کننده
ادعای مقاله که تجربه‌های کودکی تأثیر کمی بر سلامت روان بزرگسالی دارند، ساده‌سازی خطرناکی‌ است. گرچه ژنتیک در شکل‌گیری شخصیت نقش دارد، اما نادیده گرفتن اهمیت تجربیات اولیه با یافته‌های روان‌شناسی رشد و پژوهش‌های مربوط به تروما در تضاد است.

فروید اولین کسی بود که تأثیر ماندگار پویایی‌های کودکی را نشان داد و تأکید کرد که تعارض‌های حل‌نشده در کودکی چگونه می‌توانند به اختلالات بزرگسالی منجر شوند. پژوهش‌های معاصر نیز آن را تأیید کرده‌اند — برای مثال، مطالعۀ ACE (تجربیات نامطلوب کودکی) رابطه‌ای قوی بین تروما در کودکی و خطرهای بلندمدت روانی و جسمی را نشان داده است. این موضوع مورد توجه پژوهشگران در حوزۀ طرحواره‌درمانی هم که حوزۀ تخصصی من است، قرار گرفته است. من در یک سال گذشته دهها مطالعه را که در سالهای اخیر در کشورهای مختلف روی نحوۀ شکل‌گیری طرحواره‌های ناسازگار اولیه، اثرات آنها برای زندگی در بزرگسالی و اثربخشی طرحواره‌درمانی بر کاهش این اثرات منفی را مطالعه کرده‌ام. واقعاً برایم عجیب است چطور سرنینگ این حجم عظیم از پژوهش را نادیده گرفته. 

در روانتحلیلی، نانسی مک‌ویلیامز می‌گوید نادیده گرفتن کودکی، مانند نادیده گرفتن ریشه‌های یک درخت در هنگام تحلیل رشد آن است. الگوهای اولیه کودکی بر روابط، مدیریت استرس، و عزت‌نفس ما تأثیر می‌گذارند. انکار این پیوند، به معنای بی‌اعتبار کردن رنج کسانی است که کودکی‌شان بر مشکلات امروزشان تأثیر گذاشته است.

مقاله اراجیف روان پویشی

۳. «کاوش در احساسات، فقط رنج را بیشتر می‌کند» — اشتباه
منتقدان روان‌درمانی پویشی می‌گویند روان‌درمانی پویشی باعث می‌شود افراد در احساسات دردناک غرق شوند. این برداشت نادرستی از هدف اصلی کاوش هیجانی است. روان‌درمانی پویشی افراد را دعوت نمی‌کند که صرفاً در رنج خود بمانند. بلکه همان‌طور که کارل یونگ تأکید کرد، رشد عاطفی نیازمند مواجهه و ادغام “سایه”‌ها — بخش‌های ناهشیار وجودمان — است.

برای نمونه، در درمان اضطراب یا افسردگی، کشف احساسات زیربنایی مانند شرم، غم، یا خشم، بخش مهمی از فرایند بهبودی است. سلمان اختر نیز بر این باور است که درمان مؤثر زمانی رخ می‌دهد که فرد در محیطی امن و هدایت‌شده، احساساتش را کشف کند — نه در شرایطی که بدون ساختار فقط در احساساتش غوطه‌ور شود. در درمان کودک، ابزارهایی مانند بازی نمادین و قصه‌گویی، راهی برای بیان امن هیجانات فراهم می‌کنند و باعث پرورش تاب‌آوری می‌شوند، نه تشدید رنج. همانطور که بالاتر آمد، نظرات روان‌درمانی عمیق هرگز درمانگران را تشویق به نگه داشتن مراجع در گذشته نمی‌کنند. و پرداختن به آن رنج‌ها، باعث افزایش آنها نمیشود. مسئله این است که ندیدن این رنج‌ها به معنای نبودنشان نیست. این که فرد به آنها توجه نداشته به این معنا نیست که وجود نداشته اند. اما در فضای روان‌درمانی عمیق درمانجو این فرصت را پیدا می‌کند تا با رنج‌هایی که بر زندگی‌ش اثرگذارند روبرو شود. 

۴. «روان‌درمانی پویشی افراد را به سرزنش والدین تشویق می‌کند» — نادرست
یکی دیگر از سوءبرداشت‌ها این است که درمان پویشی به قربانی‌سازی و سرزنش دیگران دامن می‌زند. در حالی که روان‌درمانی مؤثر دقیقاً برعکس عمل می‌کند. نانسی مک‌ویلیامز توضیح می‌دهد که درمان پویشی به افراد کمک می‌کند گذشته‌شان را بفهمند بدون آن‌که در آن زندانی شوند. وقتی فرد بفهمد چگونه روابط اولیه‌اش الگوهای رفتاری او را شکل داده‌اند، می‌تواند آگاهانه آن‌ها را تغییر دهد. این نوع درمان بر مسئولیت‌پذیری تأکید دارد — نه سرزنش.

روان‌درمانگران پویشی اغلب همدلی را تقویت می‌کنند — با کمک به مراجع در درک محدودیت‌های والدینشان، فشارهای فرهنگی، یا رنج‌های بین‌نسلی‌شان. این کار معمولاً به همدلی و بخشایش منتهی می‌شود، نه کینه‌توزی. اما ممکن است در جریان درمان، خشم‌هایی هم از افرادی که به به ایجاد این احساس‌ها یا طرحواره‌های ناسازگار دامن زده‌اند، در درمانجو حس شود. این خشم می‌تواند بخشی از فرآیند درمانی باشد. درمانگر و درمانجو قرار است از این خشم و سایر احساسات نترسند. اما خشم مساوی با رفتارهای پرخاشگرانه نظیر سرزنش کردن نیست. درمانگر گرچه مراجع را تشویق می‌کند که احساساتی را که تجربه می‌کند، ببیند و از آن نترسد، اما طبعاًً قرار نیست او را تشویق کند که به جنگ و خشونت با تمام انسان‌های زندگی‌اش برود. 

۵. «روان‌درمانی پویشی غرب‌محور است» — نادرست
سرنینگ درمان پویشی را به تنگ‌نظری فرهنگی متهم می‌کند. اما روان‌درمانگرانی مانند سلمان اختر نشان داده‌اند که مفاهیم روان‌پویشی قابل تطبیق با فرهنگ‌های مختلف هستند.

در کتاب هلال و کاناپه (The Crescent and the Couch, Akhtar)، اختر بررسی می‌کند که چگونه می‌توان روان‌کاوی را با ارزش‌های اسلامی، نقش‌های خانوادگی، و سنت‌های معنوی ترکیب کرد. همچنین کارل یونگ در تحلیل اسطوره‌ها و آرکی‌تایپ‌ها، شباهت‌های زیادی با سنت‌های شرقی و بومی یافته بود — و نشان داد که روان‌درمانی پویشی می‌تواند در فرهنگ‌های متنوع معنا داشته باشد.

در یک کلام، روان‌درمانی پویشی منعطف، قابل انطباق، و کنجکاو نسبت به راه‌های گوناگون تجربه انسانی است.

۶. «روان‌درمانی پویشی مضر است» — تحریف‌شده
مقاله اشاره می‌کند که برخی افراد در روان‌درمانی بدتر می‌شوند — اما این خطر در تمام شیوه‌های درمان، از CBT تا دارودرمانی، وجود دارد. آسیب معمولاً ناشی از بی‌کفایتی درمانگر است، نه ذات روش درمان.

روان‌درمانی پویشی مؤثر بر مرزهای روشن، آگاهی درمانگر نسبت به خود، و مدیریت هوشیار انتقال متقابل تأکید دارد — که همگی حفاظ‌هایی در برابر آسیب‌اند. فروید هشدار داده بود که درمان بدون مرزهای امن، می‌تواند بیمار را غرق کند. درمانگران پویشی ماهر می‌دانند که زمان‌بندی، سرعت، و رابطۀ درمانی چقدر برای اطمینان از رشد، و نه ایجاد دوباره تروما، حیاتی هستند.

۷. «رها کردن نظریه، من را درمانگر بهتری کرد» — تفکری خطرناک
نویسنده مقاله ادعا می‌کند که کنار گذاشتن نظریه پویشی، او را درمانگر بهتری کرده. اما درمان مؤثر به معنای طرد نظریه نیست — بلکه به کارگیری خردمندانه آن است.

نانسی مک‌ویلیامز تأکید می‌کند که نظریه سالم مانند قطب‌نماست: راهنمای درمانگر است، بدون آن‌که مانع انعطاف‌پذیری، شهود، یا همکاری با مراجع شود. رها کردن بینش‌های بنیادین، درمان را به گفت‌وگویی بی‌ساختار تبدیل می‌کند که ممکن است از الگوهای روان‌شناختی عمیق غافل بماند.

رویکرد پویشی الزاماً به معنای تحلیل رویا یا کندوکاو در کودکی نیست. بلکه نقشه‌ای است برای درک چگونگی تأثیر فرآیندهای ناهشیار بر هویت، هیجانات و روابط.

اراجیف روان‌پویشی

جمع‌بندی: روان‌درمانی پویشی یک مشت اراجیف نیست

به نظر می‌رسد سرنینگ در نقد خود از روان‌درمانی، دچار افراط شده و ابزارهای مهمی را نادیده گرفته است که می‌توانند به مراجع و درمانگر کمک فراوانی کنند. نظریه‌ها و رویکردهای درمانی مانند نقشه راهی هستند که به درمانگر کمک می‌کنند مسیر درمان را به شکلی معنادار و مؤثر هدایت کند (Wampold, 2001). کنار گذاشتن کامل این نقشه‌ها به این بهانه که باید به تجربه مستقیم و لحظه‌ای تکیه کرد، موجب سرگردانی درمانگر و مراجع می‌شود و احتمال خطا را افزایش می‌دهد.

به قول سرینیواس، نادیده گرفتن روان‌درمانی پویشی یا هر رویکرد عمیق و با سابقه‌ی دیگری به موضوع روان به عنوان «مزخرفات کهنه» یعنی انکار بینش‌های غنی‌ای که چهره‌هایی مانند فروید، یونگ، نانسی مک‌ویلیامز و سلمان اختر به ما عرضه کرده‌اند. روان‌درمانی پویشی در این است که فراتر از علائم سطحی می‌رود و به افراد کمک می‌کند روایت‌های عمیق‌تری را که زندگی‌شان را شکل داده‌اند، کشف کنند. این درمان صرفاً مهارت‌های مقابله‌ای نمی‌آموزد — بلکه تغییراتی ژرف و ماندگار ایجاد می‌کند. به قول اختر، درمان واقعی نه با اجتناب از احساسات و نه با انکار گذشته اتفاق می‌افتد، بلکه با شجاعتِ رویارویی با دنیای درونی و تبدیل زخم‌های کهنه به توانمندی‌های نو شکل می‌گیرد. روان‌درمانی پویشی یکی از نیرومندترین ابزارهای کشف خود، رشد و دگرگونی معنادار باقی مانده است. طرد آن به‌عنوان «مزخرف» نه‌تنها گمراه‌کننده، بلکه محروم‌کردن افراد از بینش‌هایی است که می‌توانند آن‌ها را شفا دهند.

البته تردیدی نیست که روان‌درمانی به طور کلی نیازمند بازنگری دائمی و گفتگوهای انتقادی است؛ اما چنین گفتگویی نه با نادیده گرفتن گذشته و نه با انکار اهمیت نظریه‌ها ممکن است، بلکه باید از طریق تعامل سازنده، پژوهش دقیق و یکپارچه‌سازی تجربه انسانی و دانش علمی اتفاق بیفتد. 

پیشنهاد می‌کنیم در پایان، فایل صوتی زیر از دکتر فلاح را که مکمل این مطلب است، بشنوید:

منابع

  • Plomin, R. (2018). Blueprint: How DNA makes us who we are. MIT Press.
  • Harris, J. R. (2006). No Two Alike: Human Nature and Human Individuality. W. W. Norton & Company.
  • Bowlby, J. (1969). Attachment and Loss. Vol. 1. Basic Books.
  • Young, J. E., Klosko, J. S., & Weishaar, M. E. (2003). Schema Therapy: A Practitioner’s Guide. Guilford Press.
  • Rijkeboer, M. M., van den Bergh, H., & van den Bout, J. (2010). Journal of Behavior Therapy and Experimental Psychiatry, 41(3), 220–229.
  • Bach, B., Lockwood, G., & Young, J. E. (2018). Personality Disorders: Theory, Research, and Treatment, 9(4), 335–345.
  • Shedler, J. (2010). The efficacy of psychodynamic psychotherapy. American Psychologist, 65(2), 98–109.
  • McWilliams, N. (2011). Psychoanalytic Diagnosis (2nd ed.). Guilford Press.
  • Akhtar, S. (2013). The Crescent and the Couch: Cross-Currents Between Islam and Psychoanalysis. Aronson.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

×
واتس آپ