آنچه در این مقاله میخوانید
آیا روانکاوی به درد شما میخورد
در پاسخ به این سوال که روانکاوی به درد چه کسی می خورد و به درد چه کسی نمی خورد جواب های متعدد و گه گاه متناقضی داده شده است. اول باید گفت که واژه به درد خوردن واژه درستی نیست. روانکاوی به درد هر آن کسی که انسان است می خورد. حال چه خودش تحلیل دریافت کند و چه روانکاوی بخواند. روانکاوی امروزه بیشتر از اینکه فقط یک روش درمانی باشد تبدیل به یک سواد و دانش روانشناختی شده است که برای درک وجوح گوناگون انسان خواندن و دانستن راجع به آن اجتناب ناپذیر است. فرقی نمی کند شما معمار باشید یا پزشک. روانشناس باشید یا ادیب. بایستی تا حدی روانکاوی بدانید. نه اینکه روانکاوی بدانید تا فرد حرفه ای بشوید. بایستی روانکاوی بدانید چون انسان هستید.
روانکاوی گزینه اول و آخر رواندرمانی نیست اما …..
وقتی این سوال مطرح می شود که روانکاوی به درد چه کسی می خورد منظور این است که برای کسی که می خواهد رواندرمانی شود آیا روانکاوی گزینه خوبی است یا نه. برخی از روانکاوان معتقد هستند که روانکاوی گزینه اول و آخر رواندرمانی نیست اما همه کس می تواند به یک اندازه از آن سود ببرد. اما به زعم من در حال حاضر روانکاوی به درد هر کسی نمی خورد. وقتی این پاسخ مطرح می شود که روانکاوی به درد هر کسی نمی خورد اولین دلیلی که معمولاً در ذهن افراد نقش می بندد هزینه و وقت زیادی است که صرف آن می شود. قطعاً این مساله مهمی است. روانکاوی نیاز به زمان زیادی دارد. اما این موضوع دلیل اصلی مناسب نبودن آن برای هر کس نیست.

دانستن یک ذهنیت روانشناختی به چه معنی است؟
مساله دیگری که به نظر می رسد از وقت و هزینه مهم تر است اصطلاحاً داشتن یک ذهنیت روانشناختی است. داشتن یک ذهنیت روانشناختی به معنی این است که فرد بیشتر از اینکه به دنبال مشکلات بیرون از خودش باشد در درون خودش به دنبال مشکلات بگردد. خیلی از روانکاو ها این ملاک را ارجح ترین ملاک برای شروع روانکاوی می دانند. آن ها برای اینکه بفهمند مراجع کاندیدای خوبی برای درمان تحلیلی است یا نه در همان ابتدای کار یک تفسیر امتحانی می دهند اگر مراجع تفسیر را گرفت که کار را ادامه می دهند و اگر مراجع در فهم تفسیر مشکل داشت معمولاً ترجیح این است که او را به درمانگر دیگری که رویکردی به غیر از روان تحلیلی دارد ارجاع دهند. معمولاً تفسیر امتحانی مساله ای در رابطه با مثلث اضطراب است. اینکه آیا فرد می فهمد که در موقعیت های خاصی که رفتار آسیب زا اتفاق می افتد یک اضطراب نهانی وجود دارد یا خیر. که البته اخیرا در مدل های جدید از فیلم و آزمایش قبل از جلسه تحلیل هم برای تشخیص ذهنیت روانشناختی استفاده می کنند.
آیا روانکاوی برای مشکلات خاصی کاربرد دارد یا ندارد؟
برخی گمان میکنند روانکاوی برای مشکلات خاصی کاربرد دارد و برای مشکلات خاصی کاربرد ندارد. این موضوع نه درست است و نه اشتباه. اشتباه است زیرا روانکاوی تنها محدود به روانکاوی کلاسیک نیست و دیدگاه های جدیدی در دل روانکاوی به وجود آمده اند که با اختلالات شدید هم قادر به کار کردن هستند. و درست است زیرا بسته به مراجع و نوع مشکل او و شخصیت او بایستی از مدل خاصی از روانکاوی بهره گرفت.
اما آنچه که مهم تر است اشتیاق است
به نظر من داشتن ذهن روانشناختی قطعا ملاک مهمی است. اما آنچه که مهم تر است اشتیاق است. اشتیاق به فهمیدن. اشتیاق به دانستن راجع به خود. اشتیاق به بهتر شدن. اشتیاق به بودن آن چیزی که می توان بود. اشتیاق به بهبودی. بگذارید حال که از ضمیر اول شخص استفاده کردم سنجش و مفهوم اشتیاق را با یک تجربه شخصی توضیح بدهم.
سال آخر دور لیسانس بودم. از سال اول در دوره های دکتر شرکت می کردم. دکتر استاد ما نبود و خارج از دانشگاه درس می داد. تقریباً می توان گفت مشهورترین روانکاو شهر بود. کلاس ها در بیمارستان برگزار می شد. درست روبروی آن چهارراه شلوغ مطب داشت. شخصاً به مطبش رفتم. اتاق انتظار پر از مراجعینی بود که هر کدام ده دقیقه ای نزدش می رفتند و با نسخه پر و پیمانی از مطب خارج می شدند. دکتر روزهای زوج کار درمان دارویی انجام می داد و روزهای فرد روانکاوی می کرد. این را آن روز فهمیدم. میگفت روانکاوی به درد همه نمی خورد و بایستی عده ای دارو بگیرند. زیاد دلیل هایش راجع به دارو را قبول نداشتم. وقت گرفته بودم. وقتی رفتم داخل خنده ای بر لبش نشست که نشان از آشنایی داشت. شاید هم نشان تعجب بود. نمی دانم. با همان ته لهجه اش حال و احوالم را پرسید. گفتم دکتر می خواهم روانکاوی را نزد شما شروع کنم. گفت مگر نزد من شروع نکرده ای؟! گفتم نه! می خواهم تحلیل شوم. گفت آها! و سپس ادامه داد: “من امروز مشغول دارو درمانی هستم بایستی روزهای فرد مراجعه کنی”! گفتم: “دکتر فقط وقت می خواهم”. گفت: “هر کاری در این رابطه داری برو و فردا بیا”. با ناامیدی و شاید اندکی خشم از مطب خارج شدم. فردای آن روز دوباره رفتم. هیچ کس در اتاق انتظار نبود. اما دکتر در اتاقش مراجع داشت. حدود بیست دقیقه بعد مراجع بیرون آمد و من نزد دکتر رفتم. گفتم: “دکتر می خواهم پیش شما تحلیل شوم”. می دانید چه گفت؟! گفت: “تا یک ماه آینده وقتم پر است!” این بار دیگر واقعاً خشم را در خودم احساس کردم. چرا این را همان دیروز به من نگفت! رفتم. بعد از یک ماه دوباره به مطبش مراجع کردم. مرا پذیرفت. بعدها در یکی از دوره های آخر درسی که با او گذراندم گفت: “من معمولاً مراجع را یک ماه دنبال نخود سیاه می فرستم تا بفهمم آیا اشتیاق به تحلیل دارد و آیا بر می گردد یا نه!” آنجا بود که فهمیدم اشتیاق داشتن یعنی چه و چه طور می شود تستش کرد.


1 دیدگاه ارسال دیدگاه جدید
خیلی جالب بود، اون اشتیاقی که ازش صحبت کردین به نظرم واقعا مهمه ، چون توی رویکردهای عمیق خیلی باید مشتاق باشی که درد ورود به اعماق جانت رو تاب بیاری و باهاش مواجه بشی