اگر تا الان فکر میکردید آدمهایی که ناسزا میگویند یا «بیتربیت» هستند یا «عقدهای»، یک مکث کوچک لازم است انجام دهید. نه مکث قضاوتآمیز، بلکه مکثی که آدم را به فکر فرو ببرد.
چون ناسزا گفتن از نظر روانشناختی، نه نشانه «بد بودن»است و نه نشانه «سلامت مطلق». اصلاً ماجرا سیاه و سفید نیست. ناسزا در واقع یک سیگنال است؛ سیگنالی که میگوید فشار از حدی گذشته، مرزی شکسته شده، یا کسی دیگر طاقت نیاورده است. این متن قرار نیست به شما بگوید «فحش بده تا راحت شوی» یا «فحش دادن حرام است». قرار است چیزی دیگر بگوید: متوجه باش چه موقع و چرا این کار را میکنی و ببین آیا برای آن موقعیت ابزار دیگری هم در دست داری یا خیر.در ادامه با چند روایت به صورت دقیق به ین موضوع میپردازیم.
روایت اول: ناسزا در دل سوگ
چندین سال پیش، یکی از اقوام بسیار نزدیکم را از دست دادم. جوان بود و همسر جوانی هم داشت. در همان ساعتهای اولیه، آن زنِ یار از دست داده بیتابی میکرد و به زمین و زمان و آسمان و کهکشان ناسزا میگفت.
پرخاشگری در سوگ برای من آن لحظه قابل فهم بود. اما در همان شرایط، عدهای تلاش میکردند او را «هدایت» کنند: این جملهها را نگو، فلانی قهرش میگیرد، این را نگو، آن را نگو.
این صداها برای من همیشه یک سؤال ساخته بود: وقتی آدمی در دل فاجعه است، اولویت ما واقعاً چیست؟ آرام کردن او، یا مراقبت از تابوها و باید و نبایدهای خودمان؟ اینجا بود که فهمیدم ناسزا گفتن در شرایط فشار روانی را نمیشود با یک نسخه واحد قضاوت کرد.

روایت دوم: زخمی که فحش نیست، اما میسوزاند
روایت دوم را در بسیاری از روابط میبینیم. یک نفر جملههایی میگوید که نه ناسزاست به معنای کلمات تابو، نه توهین آشکار. اما یک جور پیام میدهد که طرف مقابل را میسوزاند. پوزخند، تیکه انداختن، بیاعتبار کردن، ترک مکالمه، جواب ندادن مکرر، پایین آوردن سطح گفتوگو با «آره مطمئنی؟»هایی که هدفشان فهمیدن نیست، مسخره کردن است.
بعد از انباشت این خردهپرخاشگریها، طرف مقابل ممکن است کلماتی به کار ببرد که بشود گفت ناسزاست. و معمولاً همان فرد اول شروع میکند به گسلایت کردن: «ببین تو چه آدمی هستی که از این کلمهها استفاده میکنی».
اینجا ناسزا گفتن از نظر روانشناسی معنای عمیقتری پیدا میکند: گاهی ناسزا فقط نوک کوه یخی است که در زیر آن خشونتهای خاموش و انکارشده خوابیده است.
ناسزا از نظر فنی چیست؟
به لحاظ فنی، ناسزا گفتن از نظر روانشناختی به کارگیری کلماتی است که روی تابوهای زبانی سوار میشوند. کلماتی که جامعه یا گروه مرجع «ناگفتنی»شان میداند. این تابوها میتوانند به اعضای بدن، حیوانات، مشاغل خوشنامنشده، یا مفاهیم مقدس اشاره داشته باشند.
نکته مهم این است که مرز ناسزا کاملاً فرهنگبسته است. چیزی که در یک فرهنگ فحش سنگین محسوب میشود، در فرهنگ دیگر ممکن است نه تنها ناسزا نباشد، بلکه یک توصیف عادی یا حتی محترمانه به نظر برسد. همچنین در طول زمان، برخی کلمات از دایره تابو خارج میشوند و برخی دیگر وارد آن میشوند.
اما فارغ از این تغییرات فرهنگی، آنچه در ناسزا گفتن از نظر روانشناسی ثابت میماند، کارکرد آن است: تخلیه هیجان، ابراز خشم، یا حمله به دیگری.

ناسزا در روابط انسانی و ناسزای کلی
جدای از ناسزا در روابط انسانی، ناسزا گفتن به شکل عمومی هم وجود دارد. یک دفعه به اتوبوس نمیرسم، سیم شارژر گیر میکند، هوا سرد میشود، خلاصه یک ناسزاهایی میدهم که کلی است و خطاب به یک فرد مشخص نیست. این ناسزا ممکن است در حضور یک نفر دیگر باشد یا نباشد.
درباره این نوع دوم پژوهشهای زیادی وجود دارد. بعضی پژوهشها در حوزه مدیریت درد اشاره کردهاند که افراد گزارش دادهاند وقتی ناسزا میگویند تحملشان برای درد بیشتر میشود و تابآوری بیشتری حس میکنند. این ناسزا میتواند خطاب به درد باشد، یا خطاب به زمین و زمان، یا حتی به آن درمانگر در غیابش. من فعلاً وارد این شاخه نمیشوم، چون بحث اصلی این متن “ناسزا در روابط انسانی” است.
پیش از آنکه به بحث اصلی یعنی ناسزا در روابط انسانی بپردازیم، اشاره به فواید فحش دادن خالی از لطف نیست. پژوهشها نشان دادهاند ناسزا گفتن در شرایط خاص میتواند کارکردهای روانی و حتی فیزیولوژیک داشته باشد. برای آشنایی بیشتر با این ابعاد میتوانی به صفحه «فواید فحش دادن» مراجعه کنی.
ناسزا و “رفتار جامعهپسند”
در حالت اول که ناسزا در بستر روابط انسانی قرار میگیرد، یک مفهوم مهم داریم: رفتار جامعهپسند. یعنی رفتاری که عمدتاً خوب قلمداد میشود. من فکر نمیکنم در جوامع، ناسزا گفتن رفتار جامعهپسندی باشد. معنای فنیاش هم همین را میرساند: من دارم چیزی را میگویم که جامعه میگوید تابو است. پس وقتی این کلمه را میگویم، طبیعتاً دارم یک کار غیر جامعهپسند انجام میدهم.

ناسزا به عنوان یک رفتار پرخاشگرانه
به لحاظ فنی در روابط انسانی، وقتی به یک فرد یا جمع ناسزا میگوییم، داریم یک ویژگی خیلی منفی را که فکر میکنیم وجود دارد به آن فرد یا جمع نسبت میدهیم. در بسیاری موارد این یک رفتار پرخاشگرانه است، یعنی با هدف آسیب زدن انجام میشود.
حالا این که به لحاظ تکاملی بشر چه شد که به جای سنگ و گرز، گاهی از کلمات استفاده کرد و فهمید بعضی کلمهها آدمها را آزرده میکند، یا این که چگونه زبان در شعر و ادبیات و جنگ و داد و ستد و زندگی روزمره رشد کرد و ناسزا هم در دلش شکل گرفت، اینها بحثهای ریشهشناسی و اتیولوژی است و من فعلاً کنارشان میگذارم.
بستر امروز: وقتی جامعه در دل فاجعه است
میخواهم خیلی نرم بیایم سراغ بستر امروز ایران. ما با وضعیتی روبهرو هستیم که برای خیلیها اسمش فقط “شرایط سخت” نیست، فاجعه است. ما در دل یک فاجعهایم. کم و بیش تحت تأثیر این کشتار و جنایت قرار داریم.
این را میگویم چون وقتی جامعه در سطح گسترده درگیر غم و خشم و ناامیدی و ابهام و نگرانی است، ظرفیت تحریکپذیری بالا میرود. در چنین زمینهای، پرخاش و انواع خشونت هم مستعدتر میشوند، نه فقط فحش دادن.

دو قطب رایج: همیشه مجاز، یا هرگز مجاز
در روابط میبینیم یک عده بسیار جبهه میگیرند علیه ناسزا گفتن. یک عده هم بسیار ناسزا میگویند. من قضاوت صفر و یکی نمیکنم. اما میخواهم هر دو گروه را دعوت کنم به چند سؤال.
سؤال از گروهی که میگویند “همیشه قابل قبول است”
اگر کسی میگوید ناسزا گفتن همیشه و همواره قابل قبول است، واقعاً منظورش این است که در همه حال، همه کانتکستها، با همه آدمها، ناسزا گفتن همیشه یک گزینه است؟
چون اگر همیشه این کار انجام شود، ممکن است یک شیوه کنترلگری و تحت تأثیر قرار دادن دیگران باشد: دیگران را معذب کردن، قدرتنمایی کردن، و در بلندمدت آسیب زدن به روابط.
در فضای رواندرمانی یک اصل را سعی میکنیم به خاطر داشته باشیم: شمشیر کشیدن روی همه انسانها و نابود کردن همه افرادی که مثل من نیستند، معمولاً نتیجه مطلوب یک درمان خوب نیست.
سؤال از گروهی که میگویند “هرگز قابل قبول نیست”
از آن گروه محترمی که میگویند ناسزا گفتن هرگز مطلوب نیست هم یک سؤال دارم: ظرفیت ما برای مرزبندی چه میشود؟ ظرفیت ما برای عمل کردنِ متناسب چه میشود؟
گاهی ممکن است کسی بگوید من اساساً ظرفیت عصبانی شدن ندارم. از منظر طرحوارهای میشود این را دید: جاهایی که تکههایی از من خاموش شدهاند، ظرفیتهای بالقوهای خاموش شدهاند، نه در مسیر جامعهپذیری متناسب، بلکه جامعهپذیری بسیار شدید. جایی که به من یاد دادهاند: خشمت را قورت بده، صدایت بالا نرود، اخم نکنی، اعتراض نکنی، حرفی که ما دوست نداریم نزنی.
همین فرایند به ما یاد میدهد چه کلمههایی “بد” هستند. گاهی در یک خانواده، “بیتربیت” یا “پررو” میتواند از فحشهای سنگین باشد. یعنی مرزها را خیلی وقتها خودمان و محیط تربیتیمان تعریف کردهاند.
مثال مرزی: وقتی “عزیزت” در خطر است
برای اینکه بحث روشنتر شود، یک مثال میزنم. تصور کنید با کودک عزیزتان در خیابان قدم میزنید، یک کودک چهار یا پنج ساله که عزیزت است. یک دفعه یک نفر یا گروهی حمله میکند که بچه را از شما بدزدد. آن لحظه چه میکنید؟ آیا فقط از رفتارهای غیرپرخاشگرانه استفاده میکنید؟ فقط خواهش میکنید و مذاکره میکنید و تحلیل میکنید؟
یا ممکن است آنجا از ظرفیتی استفاده کنید که در زندگی روزمره کمتر استفاده میکنید: صدای محکم، حالت چهره، فشار بدنی، هل دادن، یا حتی کلماتی که معمولاً نمیگویید. چون مسئله شوخی ندارد: بچه را میخواهند بدزدند.
اینجا نکته این نیست که پرخاش را تقدیس کنیم. نکته این است که تناسب مهم است. گاهی آدم در موقعیت خطر یا بیپناهی شدید، به ابزارهای شدیدتر هم دست میبرد، حتی اگر دوست نداشته باشد.
هدف رواندرمانی: افزایش “تناسب”، نه تقدیس خشونت
پس ما میپذیریم که پرخاش را تحسین نکنیم، اما در عین حال میفهمیم انسان وقتی احساس میکند به او ظلم شده، یا در خطر است، ممکن است به سمت انتقام یا واکنش تند برود. نمیگویم بکند یا نکند. فقط میدانیم که انسانها وقتی دردشان زیاد است، ممکن است دنبال تلافی باشند، دنبال این که «get even» شوند، یر به یر شوند.
درمانگران وقتی با مراجعانی روبهرو میشوند که الگوی پرخاشگری در سوگ یا ناسزا گفتن در شرایط فشار روانی دارند، هدفشان این نیست که ناسزا را به کلی حذف کنند. هدف این است که تناسب را افزایش دهند.
متناسب بودن یعنی این که:
- یک جا بلاک میکنی و نمیتوانی حرفت را بزنی، و بعد میفهمی این هم یک مشکل است.
- یک جا زیاد ناسزا میگویی، و میفهمی شاید آنجا ناامنی یا غمگینی یا درماندهای.
- یک جا مهربان و صبور و مشفق هستی و بیخیال میشوی.
- یک جا میایستی و گفتوگو میکنی.
- و یک جا هم مرز میگذاری، محکم، واضح، متناسب.
ناسزا گفتن از نظر روانشناختی در این چارچوب نه یک گناه، که یک داده است: دادهای درباره تو، درباره مرزهایت، درباره ظرفیتت برای تابآوردن.

بازگشت به روایت اول: وقتی “نباید”های ما فعال میشود
برگردیم به روایت اول. تناسب آن بانوی جوان این بود که در دل فاجعه بود. پرخاشگری در سوگ او واکنشی بود به یک فقدان غیرقابل هضم.
اما آن اطرافیانی که میگفتند «نگو فلانی قهرش میگیرد» شاید داشتند با بایدونبایدهای درونی خودشان واکنش نشان میدادند. گاهی شنونده ناسزا، خودِ ناسزا را دریافت نمیکند، اما با دیدن آن صحنه میترسد، شرم میکند، یا بایدونبایدهای درونیاش فعال میشود: وای من نباید توی این موقعیت باشم، این درست نیست، این زشته.
اینجا میشود از آنها پرسید: آیا تو تناسب را در خودت حس میکنی؟ آیا خیلی تلاش میکنی همیشه نایس و مؤدب و مهربان باشی، حتی در لحظهای که طرف مقابل از هم پاشیده است؟ این سؤال است، نه حکم.
بازگشت به روایت دوم: وقتی خشونت “ریز” است اما اثرش سنگین
حالا روایت دوم را بهتر میشود با یک مفهوم توضیح داد: میکرو اگرشن یا خردهپرخاشگری. یعنی خشونتهای ریز.
آدمها با روشهای مختلف میتوانند به هم آسیب بزنند. بعضی وقتها نه با فحش، بلکه با تیکه انداختن، با پوزخند، با بیاعتبار کردن، با ترک کردن مکالمه، با جواب ندادن مکرر، با پایین آوردن سطح گفتوگو، با تبدیل مکالمه به یک «لایک»، با رفتن توی گوشی وسط حرف، با فوت کردن و نگاه کردن به دیوار، با کج کردن چهره.
اینها همه میتوانند جلوههای خردهپرخاشگری باشند. و در چنین زمینهای، طرف مقابل ممکن است تحریک شود، بیشتر تریگر شود، و واکنشهای شدیدتری نشان دهد، از جمله ناسزا.
اینجا ناسزا گفتن از نظر روانشناسی را اگر بدون در نظر گرفتن این بستر تحلیل کنی، قضاوتت ناقص خواهد بود. چون ناسزا گاهی نه آغازگر خشونت، که پاسخ به خشونت است.
ناسزا فقط یکی از شکلهای پرخاش است
در نهایت، فحش دادن و ناسزا گفتن فقط یک جلوه از رفتار پرخاشگرانه است. انسان مدرن تلاش میکند شیک باشد، مودب باشد، نلغزد، اما این کافی نیست. چون گاهی موقعیتها آدم را به مرز میبرند:
گاهی هیچ بیمهای نیست، هیچ پشتوانهای نیست، هیچ امنیتی نیست. مثل همان مثال بچه. در حمله به جواهرفروشی شاید کنار ایستادن «متناسب» باشد چون بیمه هست و دوربین هست. اما وقتی بچه من دارد برده میشود، منطق تناسب فرق میکند.
ناسزا گفتن از نظر روانشناختی را نه میشود تکبعدی محکوم کرد، نه میشود بدون قیدوبند تأییدش کرد. ما ناسزا گفتن را تقدیس نمیکنیم، تحسین نمیکنیم، و آن را یک رفتار جامعهپسند نمیدانیم. به لحاظ فنی هم در بسیاری موارد یک عمل پرخاشگرانه است و میتواند با هدف آسیب انجام شود.
اما همزمان میفهمیم که انسانها وقتی تحت فشار شدید، سوگ، بیپناهی، یا احساس ظلم هستند، ممکن است به سمت واکنشهای تند بروند، حتی اگر در حالت عادی آن آدم نباشند. و از آن طرف، میفهمیم که گاهی خشونت اصلاً فحش نیست، بلکه میتواند خردهپرخاشگریهایی باشد که رنج و احساس و ایده طرف مقابل را بیاعتبار میکند.
پس مسئله اصلی، صفر و یک نیست. مسئله این است: آیا من ظرفیت تناسب را دارم؟
جمعبندی
پس من میخواهم این بحث را اینطور جمع کنم:
ناسزا گفتن را تقدیس نمیکنیم، تحسین نمیکنیم. و آن را یک رفتار جامعهپسند نمیدانیم. به لحاظ فنی، در بسیاری موارد یک عمل پرخاشگرانه است و میتواند با هدف آسیب انجام شود.
اما همزمان میفهمیم که انسانها وقتی تحت فشار شدید، سوگ، بیپناهی یا احساس ظلم هستند، ممکن است به سمت واکنشهای تند بروند. در این موقعیتها، ناسزا گفتن از نظر روانشناختی معنا پیدا میکند، حتی اگر در حالت عادی آن شخص چنین رفتاری نداشته باشد. از طرف دیگر، گاهی خشونت اصلاً فحش نیست، بلکه میتواند خردهپرخاشگریهایی باشد که رنج و احساس طرف مقابل را بیاعتبار میکند و فضا را مستعد واکنشهای شدیدتر میکند.
پس مسئله اصلی صفر و یک نیست. مسئله این است: آیا من ظرفیت متناسب دارم؟ آیا میتوانم در موقعیتهای مختلف، متناسب عمل کنم؟ یک جا مرز بگذارم، یک جا گفتوگو کنم، یک جا سکوت کنم، و یک جا هم اگر لازم شد محکم بایستم؟
اگر خیلی مخالف ناسزا هستم، از خودم میپرسم: آیا این مخالفت از تناسب میآید یا از باید و نبایدهای سختگیرانه در من؟
و اگر خیلی طرفدار ناسزا هستم، از خودم میپرسم: آیا این یک سبک کنترلگری و قدرتنمایی است؟ یا واقعاً یک واکنش محدود و متناسب به موقعیت خاص؟
