نقدی بر فیلم آخرین بیمار
نویسنده: دکتر محمد غضنفری
فیلم آخرین بیمار یا آخرین مراجع (The Last client) به کارگردانی آندرس رونو کلارلوند میباشد که محصول سال 2022 و کشور دانمارک است.
اینکه به فیلمی عامه پسند گفته شود اصلاً به معنی نادیده گرفتن ارزش هنری آن فیلم نیست و میتواند صرفاً یک اشاره به فرم و ژانر فیلم سازی داشته باشد.
فیلم آخرین بیمار به خصوص در سطح فرمیک، یک اثر کاملاً عامه پسند محسوب میشود. اگرچه که به سینمای اروپا تعلق دارد.
یک فیلم تریلر و هیجان انگیز که به موضوعات مهمی اشاره میکند. هرچند در ابتدای این نوشته اشاره کردم که فیلم به سینمای عامه پسند تعلق دارد اما باید این مساله را مد نظر داشته باشیم که در سطح محتوایی میتواند به نوعی مدرن هم باشد که در ادامه به چراییش اشاره خواهم کرد.
فیلم آخرین بیمار که ماجرای یک رواندرمانگر و بیمارش را روایت میکند دارای داستان کاملاً خطی و جذابی است که به تمامی عناصر پیرنگ داستانی کلاسیک را سعی میکند رعایت کند.
این برقرار کردن پیرنگ شسته رفته کلاسیک به ویژه در سکانس آخر فیلم به چشم میخورد. اگرچه کارگردان و نویسنده فیلمنامه، آندرس کلارلوند تمام سعی خودش را کرده که داستان را برای ما باور پذیر کند ولی به نظر نمیرسد کارش چندان موفقیت آمیز بوده باشد و مخاطب به راحتی اقناع نمیشود. کافی است مخاطب چند داستان جنایی از آگاتا کریستی یا چند فیلم از هیچکاک دیده باشد تا تلاش بینتیجه سکانس آخر به چشمش بیاید.
فیلم یا نباید به دنبال دنیای کلاسیک و داستانگو برود یا اینکه باید بتواند به تمامیت هرچه بیشتر مخاطب را در واقعی بودن علت و معلولی و کفایت پیرنگ قانع کند.
در یکی از سکانسهای فیلم آخرین بیمار که رواندرمانگر سعی در کمک گرفتن از دوستش در آپارتمان روبرو دارد مخاطب سریعاً به یاد فیلم بینظیر پنجره عقبی هیچکاک میافتد و فکر میکنم اینکه سکانس آخر برای ما اینقدر آبکی میآید، اتفاقاً میتواند به این ارجاع نابخردانه کارگردان به شخصیتی چون هیچکاک و فیلمی چون پنجره عقبی مربوط باشد. فاصله این فیلم با فیلم هیچکاک از زمین تا آسمان است.
اشاره شد که در یک سطح دیگر فیلم آخرین بیمار اتفاقاٌ میتواند مدرن باشد. هرچند سکانس تقاضای کمک ما را به یاد فیلم پنجره عقبی هیچکاک میاندازد ساختار شکنی داستان فیلم ما را به یاد فیلم دیگران (the others) ساخته آلخاندرو آمنابار ساخته 2001 می اندازد.
حتی میتوان به نوعی ایده فیلم را یک دزدی کاملاً حرفهای از ایده فیلم آلخاندرو گمان کرد. احتمال اینکه آندرس از آلخاندرو ایده گرفته باشد بالا است. چنان که هردو تقریباً در یک ژانر فیلم میسازند و هر دو در سینمای اروپا فعالیت میکنند و البته خیلی بیربط اینکه اول اسم هر دو آ است.
اما چه چیزی در هر دو فیلم ساختار شکنی شده است؟ برای ورود به این بحث شاید نیاز باشد ابتدا نگاهی به نظریه ساختار شکنی ژاک دریدا، فیلسوف الجزایری تبار فرانسوی بیندازیم.
دریدا برعکس فوکو که معتقد بود برای تغییر گفتمان ما نیاز داریم به درون خیابانها برویم و سنگ پرتاب کنیمريا، معتقد بود که ما باید ساختارهای دوگانهای مثل حضور و غیبت، زن و مرد، شب و روز، و… را بشکنیم.
این واژگان اگرچه جا پای محکمی در زبان دارند اما به هیچ کدامشان اعتبار نیست و اگر در دل ساختار این واژگان یا دالها غور کنیم کارمان به ناکجا آباد میکشد و به هیچ مدل مشخصی نخواهیم رسید. و بنابراین ارزش گذاری بر آنها نیز بیهوده است.
یکی از اصلیترین چالشهایی که دریدا مطرح میکند بحث پیرامون ارزش ظهور داشتن و غیبت است. وقتی فردی از میان ما میرود تماماً دچار بغض و اندوه میشویم و به گونهای رفتار میکنیم که انگار غیبت و عدم حضور یک ضد ارزش است. اما اگر با نگاه دریدایی و ساختار شکنانه به موضوع غیبت نگاه کنیم میبینیم که این نتیجه گیری میتواند لزوماً درست نباشد.


تقریباً تمام فیلمهای ژانر وحشت و هیجان انگیز را که پیگیری میکنیم میبینیم که در اکثر غریب به اتفاق این فیلم ها معمولاً مردگانی از آن دنیا پا به زندگی زندگان میگذارند و باعث مزاحمت و اذیت و آزار آنها میشوند.
اما آلخاندرو در فیلم دیگران این ساختار را شکسته است و این بار این زندگان هستند که باعث اذیت و آزار مردگان می شوند.
از آنجا که این نوشته بیشتر پیرامون فیلم آخرین بیمار است، به ویژگیهای منحصر به فردی که در فیلم دیگران وجود دارد مثل فیلم برداری هیجان انگیز و آن شروع بینظیرش نمیپردازیم.
به همین طریق، در فیلم آخرین بیمار ساختار روان درمانگر و مراجعه شکسته شده است، و این بار این مراجع است که بر صندلی قدرت درمانگر مینشیند و گویی میز برعکس میشود.
البته لازم به ذکر است که در دنیای واقعی رواندرمانی ممکن است این اتفاق بیفتد و برخی بیماران سعی میکنند که میز تراپی را اصطلاحاً برعکس کنند و کنترل جلسه را به دست بگیرند. اما حضور این موضوع در یک اثر هنری و بر خلاف روال معمول فیلمها و سریالهای زیادی که این روزها در مورد جلسات روان درمانی ساخته میشود در نوع خودش کاملاً مدرن و جالب به نظر میرسد.
از این مرحله به بعد میخواهم هم به نقد فیلم آخرین بیمار بپردازم و هم به مسایلی در دل خود فیلم از نقطه نظر روانشناسی اشاره داشته باشم.
برای آنکه نکته اصلی فیلم برای خواننده لوث نشود مجبور هستم که به راز داستان اشارهای نداشته باشم (هرچند به نظرم یک اثر هنری اگر اثر هنری باشد هیچگاه لوث نمیشود).
ما با صحنههای چند قتل و جنایت روبرو میشویم و بعد از اینکه جلسه روان درمانی شروع میشود تقریباً مطمین هستیم که این همان قاتلی است که در سکانسهای قبلی جرم و جنایتش را مشاهده کرده بودیم و حال قرار است به دلیل موضوع پی ببریم.


هرچه قدر چهره روانشناس به روانشناس بودن میخورد اما چهره قاتل اصلاً شبیه قاتلهایی که ما در فیلمها سراغ داریم نیست.
اگر این شخصیت را در قالب خودش ببینیم اتفاقاً فکر میکنیم انسانی کاملاً آرام و درمانده است. بنابراین، انتخاب این بازیگر برای ایفای این نقش به نحوی میتواند دال بر یک هوشمندی باشد که فرای چهره هر کس میتوان هر جور مسایلی را پیدا کرد.
یکی از اصلیترین مسایل اخلاقی که در دیالوگهای رد و بدل شده بین درمانگر و بیمار اتفاق در فیلم آخرین بیمار میافتد؛ بحث مجازات است.
قاتل یا همان بیمار به درمانگرش میگوید: برای کشتن بیست نفر آدم، یک فرد را به حبس ابد محکوم میکنند. ما میتوانیم قبول کنیم که این مجازات برازنده بهای کشتن یک نفر آدم باشد. اما نمیتوانیم قبول کنیم که این مجازات بهای کشتن بیست نفر آدم است. پس مجازات کشتن آن نوزده نفر دیگر را چه کسی باید پرداخت کند؟ و در اینجای بحث اشاره میکند که به بهای کشته شدن بیست نفر دیگر باید خانواده قاتل، معلمهایش، و تمام کسانی که با ساختن بازیهای کامپیوتری و فیلمهای خشونت آمیز سبب ایجاد خشونت در جامعه میشوند مجازات شوند.
این ایده به خودی خودش انسان را به فکر فرو میبرد و به نوعی کمی ما را با قاتل همدل میکند. به نظر میرسد فیلم نامه نویس (اینجا اشاره ای به کارگردان نمیکنم چون در سطح فیلمی ساختار شکنی اتفاق نیفتاده)، باز هم به یک ساختار شکنی جدید دست میزند. همیشه وقتی مسایل اخلاقی مطرح میشود صحبت بر سر حقوق است و هیچگاه صحبت بر سر عدم حق و مجازات نیست. به راستی مجازات به نحوه کنونی مجازات درستی است؟
در ادامه فیلم بعد از اینکه ما به نکته اصلی پی میبریم و هیجان داستان به اوج خودش میرسد؛ میتوانیم مسایل مطرح در روانکاوی مثل عقده ادیپ، حسادت، و غریزه مرگ را به خوبی ببینیم. همچنین در یک خرده پیرنگ جانبی کنار پیرنگ اصلی یک اشارهای به هوش مصنوعی گوشیهای آیفون به اسم سیری هم میشود.
سیری یک هوش مصنوعی در گوشی های هوشمند شرکت آیفون و سیستم عامل مک اینتاش است که به نحو خارق العادهای قادر به مکالمه با انسانها است. در سکانسی از فیلم درمانگر از هوش مصنوعی تقاضای کمک میکند و به نحوی انگار هوش مصنوعی سیری هم برای خودش شخصیتی در فیلم دارد. ولی نکته مساله اینجاست که این هوش مصنوعی نمیتواند کار چندانی از پیش ببرد و امید ما به هوش مصنوعی برای حل کردن مسایل انسانی به نابودی میگراید.


در یک خرده پیرنگ دیگر ما میبینیم که درمانگر باز هم برای کمک دست به دامان یک انسان دیگر می شود. ابتدا فکر میکنیم صدای جاروبرقی مانع از رسیدن صدا به آن فرد شده اما بعد از اینکه جاروبرقی خاموش میشود مخاطب یک نفس راحت میکشد که الان صدای کمک به آن فرد که یک خدمتکار است میرسد و برای نجات اقدام میکند. اما باز هم این اتفاق نمیافتد زیرا خدمتکار با گذاشتن هندزفری در گوشش مشغول گوش کردن یک موسیقی در دنیای درونی خودش است.
به نظر میرسد دیدگاه انتقادی فیلم ساز به دنیای فرد گرایانه و لیبرالیستی افراد در این دو سکانس (هرچند زیاد قدرتمند نیست) اما تا حدی ایجاد فکر میکند.
در انتها، اشارهای میکنم به چند مساله اساسی که به عنوان روانشناس برای اینجانب جذب کننده بود. یکی مساله خود روانشناس و دیگری مساله نقش والدین.
به یاد میآورم سالها پیش در تلویزیون ایران سریالی ساخته شده بود که در آنجا شخصیت روانشناس آنچنان که باید و انتظار داریم دارای اقتدار نبود و ریس سازمان روانشناسی هم به سریال اعتراض کردند. آن موقع، من دانشجو لیسانس روانشناسی بودم و متنی نوشتم که اتفاقاً خیلی هم سریال خوبی است زیرا در آن زمان که هنوز روانشناسی و رواندرمانی هیچ جایگاهی در زندگی مردم نداشت اساساً موضوعی به اسم روانشناس مطرح شد. و از طرف دیگر، روانشناس به هیچ عنوان قرار نیست چهره پیامبر گونهای داشته باشد. و درست بعد از آن سریال بود که کم کم روانشناس رفتن قبهش در جامعه ایرانی شکست.
اما نباید از یاد ببریم که خود این مساله میتواند تحلیل شود. چرا هم در آن سریال ایرانی و هم در این فیلم آخرین بیمار از روانشناس چهره جنجالی ساخته میشود؟
به نظرم میآید این موضوع میتواند به مساله دیگری که در اینجا قصد دارم به آن هم گریزی بزنم اشاره داشته باشد.
در فیلم آخرین بیمار نکته تیز پیکان انتقاد به سوی والدین است. در رواندرمانی تحلیلی یکی از مسایل اصلی و تکنیکالی که درمانگران خیلی خوب با آن آشنا هستند اشغال شدن جایگاه والدین توسط روانشناس است. مساله ای که تحت عنوان انتقال از آن یاد میشود. به نظر میرسد بیشتر از آنکه ناخودآگاه فیلم نامه نویس قصد تخریب روانشناس را داشته باشد؛ در یک فرایند انتقالی خشم خودش به والدینش را تبدیل به فیلم نامه ای راجع به روانشناس کرده است.
در تجربه ناچیز کاریام خیلی از اوقات با دو دیگاه کاملاً متمایز در بیماران مواجه میشوم. از یک طرف بیمارانی را میبینم که وقتی از پدر و مادرشان صحبت میکنند دچار عذاب وجدان میشوند و بیان میکنند که قصد نداریم همه مشکلاتمان را به گردن پدر و مادرمان بیندازیم و از طرف دیگر مراجعینی وجود دارند که تمام مسایل خودشان را مربوط به والدینشان میدانند.
وقتی یک بیمار در جلسه رواندرمانی از والدینش صحبت میکند اصلاً به معنی این نیست که او در حال انداختن تقصیرها به گردن پدر و مادرش است.
صحبت راجع به والدین و گذشته تنها راهی برای فهمیدن مسایل کنونی و حرکت رو به آینده بدون قصد مقصر جلوه دادن والدین است (هرچند که ممکن است آنها خطاهای بارزی در ارتباطشان با بیمار داشته باشند). و از آن طرف، وقتی بیماری تقصیرها را به گردن پدر و مادرش میاندازد هم معنیش این نیست که او درست فکر میکند. ما مسول آنچه به وجود آمده نیستیم؛ اما مسول تغییر آن هستیم.

