نقدی بر فیلم آسایشگاه روانی استون هرست

نقدی بر فیلم آسایشگاه روانی استون هرست

فهرست مطلب

نقدی بر فیلم آسایشگاه روانی استون هرست

نویسنده:دکتر محمد غضنفری

بر اساس داستان کوتاه سیستم دکتر تار و پروفسور فتر نوشته ادگار آلن پو

فیلم آسایشگاه روانی استون هرست (stonehearst asylum) در سال 2014 توسط برد آندرسون ساخته شده است که در ادامه ار جهات مختلف این فیلم را نقد روانشناسی می‌کنیم.
مساله تعریف و تعیین اختلالات روانی یکی از موضوعات بسیار مجادله برانگیز در طول تاریخ بوده است. به راستی مرز بین آنچه امروزه بیماری روانی و سلامت خوانده می شود کجاست؟ آیا سلامت روانی به تمامی خود چیز خوبی است؟ آیا اگر بشر هیچ‌گونه مشکل روانی را تجربه نمی‌کرد می‌توانست به مرز پیشرفت و تکنولوژی کنونی دست پیدا کند؟ از کجای تاریخ، بیماری‌های روانی به شکلی که اکنون وجود دارند تعریف شدند؟ اساساً چه زمانی و به چه نحوی این سوال برای انسان مطرح شد که بیماری روانی چیست و چه طور می‌توان آن را تشخیص داد؟
بیایید فرض کنیم که ما می‌توانیم یک معیار سفت و سخت برای تشخیص مسایل و مشکلات روانشناختی پیدا کنیم.آنگاه از چه روش درمانی ما اخلاقاً مجاز هستیم به مداوای بیماری یا اختلال بپردازیم؟ آیا اگر یک فرد به تعبیر مرسوم یک شخص درون گرا است ما مجاز هستیم با درمان خودمان او را به فردی برون گرا تبدیل کنیم؟ قرار است ما با درمانی که در پیش می‌گیریم چه تغییری در فرد ایجاد کنیم؟ اینها همه سوالاتی است که در فیلم آسایشگاه روانی استون هرست برای ما مطرح می‌شود.

برای ورود به بحث بگذارید چند مورد از دیالوگ‌های تامل برانگیز فیلم را با هم مرور کنیم. شخصیت پروتاگونیست در ابتدای فیلم پس از رویارویی با ریس بیمارستان اینطور بیان می‌کند: “نجات بیماران روانی مثل نجات کسانی است که در جهنم هستند”. “من نمی توانم به چیزی ظالمانه‌تر از بیماری روانی فکر کنم.” “بیماری روحی وقار، شعور و حتی خود فرد را در خود فرو می‌برد”. “بیماری روانی بدون افسوس از مرگ، همه چیز انسان را می‌گیرد”. در ادامه، ریس بیمارستان هم جواب‌های باز هم تامل برانگیزی را در پاسخ به دکتر تازه وارد بیان می‌کند: “بیماری این فرد این است که مثل پدرش به قطارها علاقه ندارد”. “ما اعتقادی به تزریق آرامبخش نداریم”. درمانش کنیم که چه بشود؟ از یک اسب راضی به یک آدم بدبخت تبدیلش کنیم؟”.

در همین ابتدای فیلم با شنیدن این دیالوگ‌های پینگ پونگی بین دو شخصیت اصلی متوجه می‌شویم که علاوه بر فرم و ژانر عامه پسند هالیوودی فیلم، ما با یک اثر فلسفی-هنری روبرو هستیم که از دلش می‌توان به مسایل مهمتری پی برد.
هرچه قدر فیلم پیش می رود غافلگیری‌های ما افزایش پیدا می‌کند و وقتی شخصیت دکتر به آن زیرزمین آسایشگاه پا می‌گذارد و مخاطب به همراه او متوجه می‌شود که چه اتفاقی در حال جربان است به شدت شوکه می‌شود؛ و علیه کسانی که در بالا هستند به شدت موضع منفی می‌گیرد.
تجربه این حس نسبت به بیماران روانی دقیقاً همان حس شایعی است که امروزه در جامعه وجود دارد. خیلی از بررسی‌ها نشان می‌دهد که افرادی که تحت عنوان بیمار روانی خطاب می شوند احساس توهین و انگ اجتماعی می کنند. وقتی ما میفهمیم که چه اتفاقی به وقوع پیوسته درست مثل عامه مردم شروع به قضاوت کردن می‌کنیم و اتفاقاً فیلم ساز هم همین را می‌خواهد. زیرا قصد دارد در ادامه ما را به چالش بکشد که چه کسانی بیمار روانی هستند. نسبت به چه کسانی باید قضاوت و انگ زنی کنیم.

نقد روانشناسی فیلم آسایشگاه روانی استون هرست

میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، به تبعیت از هگل معتقد است که ما برای درک هر مساله‌ای نیاز به نگاه تاریخی داریم. او شیوه و روش خودش را تبارشناسی می‌نامد. و معتقد است تمام آن چیزی که امروزه برای ما تبدیل به سوال و مساله شده است را باید تبار شناسی کنیم تا بتوانیم به درک جامعی از آن برسیم. امروزه تشخیص بیماری روانی برای ما مساله است و بنابراین در کتاب معروف خودش تحت عنوان تاریخ جنون به تبار شناسی بیماری روانی دست می‌زند.
چنانکه در کتاب‌های دیگرش تحت عنوان تاریخ سکشوالیته و مراقبت و تنبیه به تبار شناسی رابطه جنسی و زندان می‌پردازد. فوکو، در کتاب تاریخ جنون خودش به ما نشان می‌دهد که برای مثال اگر خیلی از بزرگانی که امروزه ما به افکار و آرایشان مراجعه می‌کنیم حضور داشتند قطعاً باید در آسایشگاه روانی بستری می‌شدند و انگ بیمار روانی می‌خوردند. چه چیزی باعث شده است که موضوعی که تا دیروز حتی یک فضیلت به شمار می‌رفته امروز تبدیل به مشکل روانی شود؟
او معتقد است آن چه بیماری روانی را تعریف می‌کند هژمونی گفتمان حاکم است. قدرت‌ها، بنا بر مصالح سیاسی و اجتماعی حفظ قدرت خودشان هر کس را که دوست داشته باشند می‌توانند در گروه بیماران روانی قرار دهند. و از آن طرف سلامت را به گونه دیگری تعریف کنند. میشل فوکو آنقدر بر سر این مساله خود را محق می‌دانست که بدون پروا تمایلات سادیسمی و مازوخیستی خودش را بیان می‌کرد و معتقد بود این تمایلات به هیچ وجه بیماری نیستند.
به راستی که نظرات فوکو درست به اندازه فیلم آسایشگاه روانی استون هرست ما را به چالش می‌کشد. مساله گفتمان حاکم را ما می‌توانیم در فیلم هم ببینیم. آن جا که ما میفهمیم تمام بیماران افرادی از طبقه مرفه و فرهیخته جامعه هستند که برای جلوگیری از آبرو ریزی خانواده به آن آسایشگاه آورده شده‌اند.

موضوع بعدی که نظر ما را از همان ابتدای فیلم به خودش جلب می‌کند بحث روش‌ها و شیوه‌های درمانی اختلالات روانی است. دکتر تازه وارد پس از ورود به دفتر ریس آسایشگاه با یک جمجمه سوراخ شده مواجه می شود. بعد از ورود ریس او توضیح می‌دهد که در گذشته برای خارج کردن ارواح خبیث از ذهن بیماران جمجمه را سوراخ می‌کردند. اما امروزه دیگر این روش‌ها به کار نمی‌رود.
سوال اینجا است که چه روش‌ها و شیوه های دیگری به وجود آمده است؟ در طول فیلم میبینیم که یکی از اصلی‌ترین روش‌های حال حاضر استفاده از شوک برقی یا آن چیزی است که امروزه ECT خوانده می‌شود.


در گذشته از این روش بدون داروی بیهوشی و اقدامات امنیتی استفاده می‌شده و امروزه تنها تفاوت آن این است که بیمار را بیهوش می‌کنند و یک سری اقدامات امنیتی هم برای جلوگیری از عوارض انجام می‌شود. بعد از دریافت شوک، بیمار حدوداً حافظه یک هفته اخیرش را به دست فراموشی می‌سپارد و هیچ چیزی به یاد نمی‌آورد. اگرچه حافظه بیمار به مرور زمان برمیگردد اما باز هم سوال اساسی و مهمی است که تا چه حد ما مجاز به استفاده از این نوع درمان هستیم؟

امروزه همه ساله جنبش‌های عظیمی تحت عنوان جنبش‌های ضد روانپزشکی در آمریکا برگزار می‌شود که اعتراضشان نه تنها به درمان ECT بلکه به درمان‌های دارویی هم هست. آنها معتقد هستند که امروزه غل و زنجیر از پای بیماران روانی باز شده است. اما با استفاده از داروهای روانپزشکی علناً بیماران روانی مثل کسی که به زنجیرهای نامریی بسته شده قادر به هیچ کاری نخواهند بود و فقط یک مرده متحرک هستند.
رابرت ویتاکر در کتاب “دیوانگی در آمریکا” به خوبی این دست از انتقادات به شیوه‌های درمانی دارویی جدید را بیان می‌کند. جالب اینجا است که آقای ویتاکر خودشان روانپزشک هستند و زمانی در گذشته از این شیوه‌ها استفاده می‌کرده‌اند. اما با نوشتن این کتاب گویی یک پشت پای جدی به حرفه و شیوه قدیمی خودشان زده‌اند و کتاب سراسر یک پروژه خود انتقادی است.

وقتی صحبت از جنبش های ضد روانپزشکی و ضد دارودرمانی می‌شود برای عده ای این گمان ایجاد می‌شود که پس بهترین گزینه روان درمانی است. اگر بخواهیم به این موضوع جواب دم دستی و ساده‌ای بدهیم باید بگوییم بله، رواندرمانی می‌تواند یک گزینه بهتر باشد اما این تنها یک جواب دم دستی است. قبل از اینکه به رواندرمانی برسیم باید به دو مساله دیگر پاسخ بدهیم.
اول اینکه بیماری روانی چیست؟ و دوم اینکه چه نوع رواندرمانی؟ اگر به برخی از رواندرمانی‌هایی که میخواهند با تهیه لیست مشکلات و با معیار حداکثر سود و حداقل زیان به درمان بیماری‌های روانی بپردازند نگاه کنیم متوجه می‌شویم که آن ها نیز دست کمی از ECT ندارند و حتی برخی از آنها می‌توانند اثرات بدتری ایجاد کنند. رواندرمانی‌هایی که ابتدا با تشخیص گذاری، احساس گناه و انگ سفت و محکمی را به دست و پای آدم ها می‌بندند هم به نوعی به قول میشل فوکو همسو و هم داستان با گفتمان حاکم هستند.

پس بالاخره ما به چه نحوی باید با مسایل و مشکلات روانشناختی آدم‌ها روبرو شویم؟ آیا با وجود این سوالات و مشکلات باید اساساً قید درمان مشکلات روانشناختی را بزنیم و آسایشگاه‌های روانی را هم تعطیل کنیم؟ باید فاتحه رواندرمانی را هم بخوانیم؟ اگر بخواهم از نقطه نظر خودم و البته خیلی ایده آل گرا به موضوع نگاه کنم.
بله. باید این کار را بکنیم.، اما موضوع اینجاست که احتمالاً این کار شدنی نیست و با مقاومت شدیدی روبرو خواهد شد. حداقل در این برهه زمانی این موضوع امکان پذیر نیست. پس چه کاری باید کرد؟ البته که در این مقاله و نوشته بسیار کوتاه مجال پاسخ گویی مفصل به این موضوع نیست. و از طرف دیگر، نیاز به تفکر و اندیشه بیشتری دارد، اما برخی از موضوعات و پیشنهاداتی که به ذهنم می‌رسد را می‌توانم به عنوان نوعی راه حل و یا جایگزین مطرح کنم.

با توجه به تفکرات کسانی چون هایدگر، ویتگنشتاین، دریدا و لکان، زبان به نوعی خانه ما است. اگر زبان را از انسان بگیریم چیزی از او باقی نمی‌ماند.
بنابراین، شاید اولین موضوع مهم برای خارج شدن از این وضعیت، توجه به همین زبان باشد. شاید ما نیاز داشته باشیم که خانه شیک‌تر و زیباتری برای ورود به مباحث روانشناختی بسازیم. پس بگذارید ابتدا با همین کلمه روان درمانی شروع کنیم. وقتی ما از کلمه روان درمانی استفاده می‌کنیم اینطور برداشت می‌شود که گویی بیماری خاصی وجود دارد و ما سعی بر درمانش داریم. در حالی که اگر نقطه نظر فیلم آسایشگاه روانی استون هرست را قبول داشته باشیم تعریف و تدقیق بیماری روانی به این سادگی‌ها نیست.
پس شاید بهتر باشد که به جای استفاده از این کلمه همان لغت قدیمی تحت عنوان روانکاوی را استفاده کنیم. یا حتی می‌توانیم لغات جدیدی مثل روان سازی را برایش جایگزین کنیم. وقتی ما از کلمه روانکاوی استفاده می‌کنیم یا روان سازی را به کار می‌بریم، دیگر با موضوع بیماری به معنی رایج آن طرف نیستیم. حال فرایند روانکاوی، روان درمانی یا روان سازی نه برای درمان موضوع خاصی، و نه برای اشخاص خاصی است. بلکه می تواند برای همه و برای ساختن چیز جدیدی به کار رود.

روان درمانی کردنفیلسوف‌های اگزیستانس معتقد هستند که انسان هیچ ذات به خصوصی ندارد و تمام آنچه ما شخصیت و یا منش می‌نامیمش می‌تواند در طی سیرورت و رشد انسانی ساخته شود. بنابراین، روانکاوی و روان سازی به فرد کمک می‌کند تا هر آن چیزی بشود که می‌خواهد. و به نوعی نه با تزریق احساس گناه و برنامه ریزی منظم برای رسیدن به خواسته‌های گفتمان حاکم، بلکه با برداشتن احساس گناه و حرکت بدون برنامه ریزی قبلی و خودجوش فرد هدایت می‌شود تا برای رسیدن به انسان بهتری طبق معیارهای خودش حرکت کند.

در حال حاضر، روانشناسی بالینی و روانپزشکی مرسوم هیچ قرابتی با مسایل اجتماعی ندارند و تمام تمرکزشان بر روی همان چیزی است که گفتمان حاکم بر آنها حکم می‌کند. یکی از عنوان هایی که در تمام کتب تخصصی روانشناسی بالینی به چشم می خورد عنوانی است با این مضمون که رواندرمانی هم علم است و هم هنر است. اگر رواندرمانی هنر است پس چرا در هیچ کدام از سیلابس‌های درسی روانشناسان هیچ درسی درباره اینکه هنر چیست و چه تاریخ و کارکردی دارد وجود ندارد؟ اگر رواندرمانی به غیر از علم، هنر هم هست، پس این انتظار می رود که روانشناس یا رواندرمانگر با مباحث مطرح در فلسفه هنر آشنایی نسبی پیدا کند.

در ابتدای این نوشته بیان کردیم که خیلی از بزرگانی که در گذشته می‌زیسته‌اند اگر امروز زنده بودند انگ بیمار روانی می‌خوردند. به راستی چه چیزی باعث شد که تبدیل به اشخاص مهمی چون ونگوک، صادق هدایت، بتهوون، مولانا، و… شوند؟
آیا چیزی به جز هنر بود که این امکان را در اختیارشان گذاشت؟ آیا در گذشته مساله بیماری روانی اصلاً مطرح نبوده؟ اگرچه در گذشته مساله بیماری روانی به این شکلی که الان وجود دارد مطرح نبوده است اما تاریخ نشان می‌دهد که با عناوین دیگری مثل جنون و دیوانگی به این مسایل نگاه می‌کرده‌اند. به نظر می‌رسد این افراد مجنون‌هایی بوده‌اند که به نحوی توانسته‌اند از جنون و دیوانگی خودشان برای ساختن و شدن بهره ببرند.
حال فرض کنید که ما با روش‌هایی قادر باشیم از هر آن کسی که امروزه انگ بیمار روانی می‌خورد یک هنرمند بسازیم چه می‌شود. شاید کمی ایده آلی به نظر برسد، اما فراموش نکنیم که روزی پرواز هم برای انسان ایده آل و دور از دسترس بود.
ضمناً قرار نیست هنرمند حتماً نقاش، و رمان نویس یا فیلم ساز بشود. روان سازی می‌تواند از هنرمند بودن هم تعریف جدیدی ارایه بدهد. در روان سازی انسان ها می‌توانند به خودشان به عنوان یک اثر هنری نگاه کنند. انسان‌ها در فرایند روان‌سازی می‌توانند از تمام آنچه امروزه تحت عنوان‌های پزشکی محور، اختلال نامیده می‌شود چنان استفاده ببرند که خودشان را تبدیل به اثر هنری نابی کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

×
واتس آپ