نقدی بر فیلم نهنگ سفید – (Moby-Dick)
روانکاوی قرار است بن بست امیدواری نیچه را بگشاید.
ترجیحتان این است که عشق را داشته باشید یا معشوقی که بعد از به دست آوردنش از آن متنفر خواهید شد؟ طبیعتان زیستن با کسی که از آن تنفر دارید کار راحتی نیست. آن ترانه معروف “ما گر ز سر بریده میترسیم در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم” را به یاد بیاورید.
شما تنها زمانی میتوانید در مجلس عاشقان برقصید که هنوز سرتان سر جای خودش باشد، اما این ترانه سویه دیگری هم دارد. شما برای رقصیدن در مجلس عاشقان باید دلتان را از دست داده باشید، چه زمانی که سرتان را از دست بدهید و چه زمانی که دلتان را از دست نداده باشید در مجلس عاشقان نمیتوانید برقصید.
در این میان نیچه کسی بود که میخواست دلش را از دست ندهد. نیچه در خیلی از موارد به روانکاوی نزدیک میشود اما اساساً از آن روی که ضد هگلی است گاهی ضد روانکاوی میشود. نمونهاش جمله معروف او در باب امیدواری است که از نظر نیچه امیدواری به سبب کش دادن رنج انسان پلیدترین چیزها است.
ارنست بلوخ، اما معتقد است امید را نباید ناامید کرد. روانکاوی میخواهد به ما نشان بدهد که چه طور میشود امید را ناامید نکرد، چه طور میشود با مرگ زندگی کرد، چنانکه با نقدی بر فیلم نهنگ سفید نیز متوجه میشویم که این فیلم همین را میخواهد بگوید.
کتاب نهنگ سفید نوشته هرمان ملویل تا کنون چند بار دست مایه اقتباسهای سینمایی قرار گرفته است. در سال 1956 جان هیستون، سعی کرد یک فیلم از این کتاب بسازد که به نظر نمیرسد جنبه روانکاوانه کتاب در این اثر به خوبی پرداخت شده باشد. اما در سال 2010 یک فیلم دیگر به کارگردانی تری استاک ساخته شد که برعکس فیلم قبلی از پس کار و جان مطلب کتاب ملویل به خوبی برآمده است.
در فیلم اول شخصیت اصلی، یا همان کاپیتان ایهب، یک فرد افسرده نشان داده میشود که خودش را در کابین حصر کرده و تا اواسط فیلم چهرهاش نشان داده نمیشود. در فیلم دوم اما کاپیتان ایهب از همان ابتدا، با اینکه پیرتر از شخصیت فیلم جان هیستون به تصویر کشیده میشود بسیار سر زنده است و درست در آغاز فیلم به ما رخ مینمایاند. چشمان کاپیتان ایهب در فیلم دوم دایماً برق میزند. این برق همان برق امیدواری است. سالها پیش یک نهنگ غول پیکر به اسم موبی دیک پای او را بلعیده است؛ و اکنون قرار است کاپیتان ایهب برای انتقام لشکر کشی کند.


نیچه، تا آنجا که معتقد بود لذت در اوج خطر کردن به دست میآید در زمین روانکاوی است اما درست آنجا که نمیداند پس از به دست آمدنش دیگر سوژه ای وجود نخواهد داشت پا را از زمین روانکاوی بیرون میگذارد و چونان کاپیتان ایهب فیلم نهنگ سفید خودش را به ورطهای به غیر از روانکاوی، به ورطه مرگ میاندازد.
چنانکه گویی برای زندگی خودش نیز همین اتفاق افتاد. نیچه درست نقطه مقابل کاپیتان ایهب قرار دارد. نقطه مشترک کاپیتان ایهب و نیچه در رسیدن و نارسیدن است، و جایی که روانکاوی قرار میگیرد درست در بین نیچه و کاپیتان ایهب است.
نیچه در زندگی خودش با شکست در عشق لو سالومه به ورطه ناکامی افتاد و از آنجا که اعتقادی به امیدواری نداشت سرنوشتی چون کاپیتان ایهب پیدا کرد. سرنوشت هر دو مرگ بود. سرنوشت کاپیتان ایهب مرگ جسمانی بود و سرنوشت نیچه مرگ انسانی. نقطه مشترک اما در هر دو مرگ سوژه است. مرگ برای انسان تنها مرگ جسمانی نیست. مرگ اصلی برای انسان مرگ سوژه است. نیچه، در انتهای عمرش با سقوط به ورطه جنون، به مرگ سوژه رسید و کاپیتان ایهب با رسیدنش به مرگ جسمانی مرگ سوژه را رقم زد.
اوج سرزندگی، اوج جوانی، اوج خواستن، اوج انگیزه در فیلم نهنگ سفید درست در اواسط فیلم قرار گرفته است، نه در ابتدا و نه در انتهای این مسیر.
در ابتدای فیلم چشمان کاپیتان ایهب برق امید را در خودش ندارد و در انتها برق چشمانش را به نهنگ سفید واگذار میکند. ابتدای فیلم، کاپیتان ایهب همان نیچه است، انتهای فیلم کاپیتان ایهب است و اواسط فیلم سیزیف آلبر کامو است.
تو بخوان سوژهای است که روانکاوی را پشت سر گذاشته تا از بن بست امید نیچهای خلاص شود. سیزیف در داستان کامو شخصیتی است که به واسطه خدایان مجازات شده تا سنگی را هر روز به بالای کوه ببرد و بعد از آن طرف کوه آن را به پایین پرتاب کند. سیزیف اما این کار را با اشتیاق هرچه تمامتر انجام میدهد. سیزیف میداند که هیچ “حالا که چی؟” در این جهان وجود ندارد. سیزیف اما در دام “حالا که چی؟” نمیافتد؛ و امیدوارانه مشغول کار بیحاصل خودش میشود.
روانکاوی قرار است به انسانها کمک کند که هر کدام سیزیف بشوند. سنگی را به بالای کوه ببرند و از آن طرف به پایین پرتابش کنند. اما این کار را مشتاقانه و امیدوارانه انجام دهند.


در نگاه اول، فیلم نهنگ سفید به نظر ما تراژیک به نظر میرسد اما اگر یک نقطهاش را عوض کنیم اتفاقاً فیلم کاملاً امیدوارانه و غیرتراژیک است. تنها برای اندکی، فرض کنید که کاپیتان ایهب هیچ وقت نهنگ سفید را در اقیانوس بیکران زندگی پیدا نمیکرد. احتمالاً تا سالهای سال آن برق چشمانش چون فانوس دریایی میتوانست مسیر زندگی را برایش ترسیم کند.
البته که پیدا کرد یک نهنگ خاص در دل اقیانوس آن هم در یک فیلم واقع گرایانه اساساً کاری است نشد. به نظر نمی رسد که هرمان ملویل همانند این نوشته میخواسته به مخاطبش بگوید فرض کنید کاپیتان ایهب نهنگ سفید را نمییافت. اتفاقاً هرمان ملویل در رمان نهنگ سفید یا تری استاک در سکانس آخر فیلم واقع گرایانهاش میخواهد به ما بگوید فرض کنید کاپیتان ایهب نهنگ سفید را یافته است. بله، خیلی قضیه برعکس است. همه میدانند که یافتن نهنگ سفید در اقیانوس کاری نشد است.
روانکاوی معتقد است انسانها همیشه از ابژه میلشان یا خیلی عقب هستند یا از آن جلو میزنند. نیچه کسی بود که وقتی از ابژه میلش، لو سالومه، عقب ماند، امید را در خودش کشت و نتوانست با به وجود آوردن فانتزی دست یابی به او قوام روانی خودش را حفظ کند و کاپیتان ایهب کسی است که از ابژه میلش جلو زد و با دست یابی به او به کام مرگ فرو رفت. داستان کاپیتان ایهب و نیچه، داستان سوژه های انسانی است. روانکاوی قرار است چون ارنست بلوخ یک بار دیگر امید را به زندگی ما بازگرداند اما نه برای رسیدن بلکه برای نرسیدن. نه برای نرسیدن بلکه برای رسیدن.


1 دیدگاه ارسال دیدگاه جدید
چه نقد روانشناسی جالبی از این فیلم داشتید…عالی بود