نیما، علی اسفندیاری، همان روستایی سادهای که مشامش از بوی علف و جنگل پر بود. همان فردی که برای به دست آوردن دل عالیه خانم، بهعنوان هدیه یک گونی پیاز خریده بود!
همان خالق شعر «میتراود مهتاب، میدرخشد شبتاب، نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک، غم این خفته چند، خواب در چشم ترم میشکند.» نیما، همان را میگویم، نیما، … همان که خواب در چشم ترش شکست و خواب چشمان بسته ما را آشفت، ناگهان به یک باره شعر فارسی را لباس نو پوشاند. اما این تحول به همین سادگی که من در اینجا شرح و خبر آن را میدهم، اتفاق نیفتاد. نیما فحش خورد. نیما لگد خورد. نیما مسخره شد. نیما بیرون انداخته شد. اما میدانست که چه کار دارد میکند.
جالب آنکه حتی متحولترین نویسنده ایران و به باور من متجددترین فردی که در این مملکت چشم باز کرد، صادق هدایت، هم نیمای نو را به باد تمسخر و انتقاد گرفت.
چرا با وجود اینکه صادق هدایت انسان کاملاً روشنفکر و متجددی بود، بازهم نمیتوانست شعر نیما را قبول کند؟ چرا ما خیلی راحت گلدانهای خانهمان را بهصورت قرینه نمیگذاریم؟ چرا پردههایی با طرح کوبیسم به پنجره خانههایمان وصل میکنیم و کاشیهای حیاط خانهمان را طرح چندضلعی نامنظم میزنیم؟ ولی نتوانستیم شعر نیما را بهراحتی همین چیزها که گفتم، بپذیریم. چرا صادق هدایت ناگهان قصهپردازیهای چند هزارساله ایرانی را به رمان تبدیل کرد، اما نمیتوانست شعر نیما را بهراحتی قبول کند؟
ما از آزادی گریزان هستیم!
سینمای هالیوود با همه ابتذالی که دارد هر ازگاهی، فیلم خوب هم نمایش میدهد. فیلم «آنها زندگی میکنند» از جمله یکی از همین فیلمهای خوب است.در این فیلم ما فرد آسوپاس و بیخانمانی را میبینیم که در یک اتفاق کاملاً تصادفی عینکی را پیدا میکند که میتواند واقعیت دنیای اطرافش را به او نشان دهد. از آن پس، کارگر بیخانمان فیلم، دنیا را طور دیگری میبیند و بهتر است بگوییم دنیای اطرافش را همانطور که هست، میبیند. بدون زرق و برق و تجملات دنیایی که تاکنون با رنگارنگ بودن زیادش چشمش را کور کرده بود. اینبار ازقضا سیاه و سفید دیدن است که دید بهتری را به او میدهد و نه رنگی دیدن. نقطه اوج فیلم جایی است که شخصیت داستان میخواهد این عینک جادویی را به دوستش هم پیشنهاد بدهد. اما با کمال تعجب دوستش قبول نمیکند و حاضر نیست دنیا را طور دیگری ببیند. کار به دعوا میکشد. این دو دوست قدیمی باهم پنجه در پنجه میافکنند. کار به زد و خورد میکشد. سر چه؟ سر آزادی از قید و بند دنیای دروغین. علیرغم آنچه ما فکر میکنیم که همه آزادی را دوست دارند، اینطور نیست. آزدی هزینه دارد و به قول سارتر: «ما از آزادی گریزان هستیم.» البته منظور سارتر از این جمله قصار، گریز از مسولیت است. اما در این فیلم مستطاب و شایسته، منظور چیز دیگری است. ما از آزادی گریزان هستیم؛ چراکه از آن میترسیم. این تناقض جدی داستان روانکاوی است. شما باید مجبور شوید که آزاد شوید.
انقلاب در هنر ایران
نیما شوری درافکند. نیما فلک را سقف بشکافت و طرحی نو درانداخت، نیما گلی زیبا برافشاند و می در ساغر شعر فارسی ریخت. بالاخره نیما پذیرفته شد و مثل هر متفکر دیگری بعد از مرگش بود که بزرگی و خدمتش بازشناخته شد. پیشتر از نیما ، صادق هدایت رمان را متحول کرده بود. در میان این دو هنرمند، بهمن محصص و همقطارانش در انجمن خروس جنگی، با الگو برداری از کارهای پیکاسو، نقاشی ایرانی را دستخوش تغییرات نو و جدیدی ساخته بودند. کیارستمی، ناصر تقوایی و داریوش مهرجویی داشتند سینمای جدیدی بنا میکردند. اما موسیقی ایرانی و کلاسیک همچنان که بود، بود و همچنان هست. هنوز که هنوز است ما چهار مضراب درویش خان و رِنگ نورعلی خان برومند و ردیف میرزا عبدالله که برای عهد دقیانوس است را میزنیم و لذت میبریم. واقعاً هم زیباست. واقعاً هم کیف میدهد. مدتی پیش دوستی از من سؤال کرد که آیا دیگر شجریانی خواهد آمد؟ پاسخ دادم که سؤالت مثل این است که بگوییم دیگر حافظی خواهد آمد؟ حافظ زیباست و شجریان هم خودش زیباست و هم حافظ را زیباتر کرده است.
اما سؤالی که مطرح میشود آن است که چرا موسیقی ما مثل ادبیات داستانی، سینما و نقاشی موفق نشد که پوست بیندازد؟ چرا هنوز که هنوز است در کنسرتهای ما باوجود آن همه ساز، صداهای مونوفونیک به گوش میرسد. چرا موسیقی ما نمیتواند ملاکهای زیبایی شناسانه هارمونیک غربی و تکنیکهای آهنگسازی که در دنیای متجدد امروزی حتی صداهای گوشخراش را هم تبدیل به اثر هنری کرده است، در خودش وارد کند؟
چرا باید تغییر باشد؟
قبل از اینکه به جواب این سؤال بپردازم، بهتر است سؤال جدیتری مطرح کنیم. اصلاً چرا باید تغییری ایجاد بشود؟ خب همین خوب است دیگر. چه لزومی به تغییر است؟ مگر شجریان بد است. مگر نمیگوییم که ردیف میرزا عبدالله و رِنگ نورعلی خان زیباست، پس چرا تغییر نیاز است. در پاسخ باید بگویم به همان دلیلی که تغییر در دیگر هنرها نیاز بود، تغییر در موسیقی هم نیاز است. وقتی شجریان کار را تمام کرده، هنرمند بعدی دیگر هرچه زور هم بزند خودش را خراب کرده است. شجریان نقطة پایانی بر فصل موسیقی ایرانی بود. از اینها گذشته مگر وقتی نیما شعر فارسی را نیمایی کرد حرفش این بود که حافظ بد است؟ مگر حرفش این بود که مولانا به درد نمیخورد؟ بگذارید از نقطهنظر تکاملی کمی به موضوع نگاه کنیم. دیدگاههای تکاملی به ما میگویند: «هر چیزی که وجود دارد زمانی ارزش داشته است.» حال شما این نقطه نظر تکاملی را که در زیستشناسی مطرح میشود را وسعت بدهید و به هر چیزی اطلاق کنید. زمانی فرهنگ هم به این شکل به وجود آمده. این فرهنگ بوده که نیاز به حافظ و شجریان را ایجاب میکرده است. این نیاز جامعه بوده است که حافظ به وجود بیاید و شجریان خلق شود. این نیاز جامعه بوده است که هواپیما ساخته شود و یا به کره ماه سفر کنیم. اما هنوز الاغ در ایلات و عشایر استفاده میشود. در آنجا کارکرد خودش را دارد و خیلی هم خوب است. جای خودش را از دست نداده است. شاید مثال من کمی اغراقآمیز باشد، لاکن بیایید در مثال مناقشه نکنیم. الغرض اینکه هنرها در زمانی بسته به شرایط از دل جامعه بروز میکنند. لزوم دنیای نو، شعری نو است. لزوم دنیای نو، سینمایی نو است که بتواند زبان دردها و مسائل جدید باشد. فرم عزیز است؛ چون در خدمت محتواست. نیما فرم شعر فارسی را متحول کرد تا آن را در خدمت محتوای جدیدی بگذارد. محتوای جدیدی که دنیای مدرن برای بشر ایجاد کرده است.
موسیقی بُعد ندارد
حال که تا حدی به این سؤال اساسی پاسخ دادیم، بیایید به سؤال دوم بپردازیم. چرا موسیقی هنوز مقاومت میکند؟ شاید پاسخ را باید در ذات هنر موسیقی جست. موسیقی تنها هنری است که بُعد ندارد. شما فیلم را در پرده سینما میبینید، لمسش میکنید. بازیگران را حس میکنید. نقاشی همچنین و شعر بر صفحه کاغذ نوشته میشود و ساکن است. اما موسیقی در فضا محو میشود. موسیقی بُعد ندارد و به تعبیری میتوانیم بگوییم غیرملموسترین هنر هفتگانه است؛ بنابراین چیزی که بُعد ندارد خیلی سختتر و دیرتر تن به تغییر میدهد. چیزی را که شما به این راحتی نمیتوانید درک و دریافتش کنید، تغییر دادنش بسیار سخت خواهد بود. گفتم تغییر؟…
تغییر
اصلاً تغییر چیست؟ نیما چه چیزی را تغییر داد؟ نیما فرم شعر را تغییر داد. خب فرم چیست؟ میشود گفت فرم شعر، زبان شعر است. یا بهتر است بگوییم دستور زبان شعر است.
همانطور که شما طبق دستور زبان خاصی صحبت میکنید، شعر کلاسیک هم قبل از نیما دستور زبان خودش را داشت. قوانین قافیه، ردیف، وزن عروضی همه و همه دستور زبان شعر محسوب میشوند. شما برایاینکه شعر کلاسیک بگویید مجبور هستید از دستور زبان خاص خودش استفاده کنید. کاری که نیما با شعر فارسی کرد به مثابه خلق یک دستور زبان جدید بود. نیما دستوری جدید به وجود آورد و اینگونه توانست تغییری ایجاد کند. پس اگر بخواهیم تغییری ایجاد کنیم، باید دستور زبان جدیدی ایجاد کنیم.
هنر روان درمانی
حال بیایید به بحث اصلی بپردازیم. همه آنچه را که تا اینجا خواندید مقدمهای بود برایاینکه وارد هنر رواندرمانی شویم. حتماً شما هم شنیدهاید که رواندرمانی هم علم و هم هنر است. یعنی چه؟ من فکر میکنم هر رواندرمانگر تحلیلی، باید برای خودش نیمایی باشد. چطور و چگونه؟ برایاینکه منظورم را واضحتر بیان کنم مجبور هستم در سطح خیلی ابتدایی و سادهسازیشده، کلیاتی از نظریه روانکاو مشهور فرانسوی ژاک لاکان را باز کنم.
لاکان با بهرهگیری از نظریات متفکران ساختارگرای زبان، مثل سوسور و انسانشناسانی مثل کلود لوی استروس، رنگ و بوی جدیدی به نظریه روانکاوی فروید داد. اگر قرار باشد مقایسه کنم، باید بگویم بعد از نیما این مهدی اخوان ثالث بود که تا حدی برای نظریه نیما ساختاربندی و چارچوب تعیین کرد. میتوان گفت لاکان برای فروید، مثل مهدی اخوان ثالث برای نیما بود. همانطور که پیشتر گفتم اگر بخواهم موضوع را ساده کنم، میتوانم بگویم که لاکان ناخودآگاه انسان را مانند یک زبان مفهومپردازی کرد. همانطور که زبان، دستور زبان خاص خودش را دارد، ناخودآگاه هم با دستور زبان خاص خودش در یک نظم نمادین عمل میکند. همانطور که شما اگر میخواهید بگویید: «علی رفت» میگویید: «علی رفت» و نمیگویید: «رفتند علی» ناخودآگاه هم دستور خودش را دارد. اگر بازهم بخواهم سادهسازیشده نگاه کنم، میتوانم بگویم تمام آنچه را که ما به اسم اختلالات روانشناختی میشناسیم (اگرچه که در روانکاوی مرز میان سلامت و اختلال واضح نیست) آنها دارند و از دستور زبان خاصی پیروی میکنند. لاکان به ما نشان داد که چگونه همه آنچه که تاکنون فروید بیان میکرده است درون این دستور زبان قرار میگیرد و چطور کار میکند.
به باور من هر روانکاو باید نیمایی باشد. نیمایی بس سخت جانتر و بس پوست کلفتتر. نیما یکبار برای همیشه فحش و لگدهایش را خورد و کار خودش را به سرانجام رساند.
روانکاو باید برای هر مراجع خودش نقش نیما در تغییر و بازشناختن این نظم نمادین را ایفا کند. طرحی نو درانداختن و می در ساغر ریختن به این سادگی امکانپذیر نیست و تغییر و شناخت این سیستم نمادین زبانی و ناخودآگاه، نیاز به تغییر دستور زبانی دارد. روانکاو برای مراجعش باید در نقش نیما باشد. نیمایی که به مراتب کار سختتری از نیما در پیش دارد. نیمایی که به مراتب کاری سختتر از تغییر موسیقی در پیش دارد. در موسیقی لااقل شما ساز را میتوانید ببینید و لمسش کنید، ولی در روان آدمها هیچچیز لمس شدنی و دیده شدنی، بهغیراز فرایندهای نادیده روانی وجود ندارد.
2 دیدگاه ارسال دیدگاه جدید
چه نگاه جالبی
سلام، امیدوارم از مطلب لذت برده باشید.